تبليغاتX
نمایش تهرن

نمایش تهرن

تمرین نمایش"تهرن"
كارگردان:محمود استاد محمد
عكس:رضا معطريان

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 12:20  توسط   | 

پس از اجرا در بيست‌و‌ششمين جشنواره بين‌المللي تئاتر فجر
"تهرن" محمود استادمحمد از امشب در تالار قشقایی
یکشنبه 28 بهمن 1386  ساعت 11:33:00 AM      تعداد بازدید: 7
ايران تئاتر -  سرویس خبر نسخه‌ی چاپ

نمایش "تهرن" به کارگردانی محمود استادمحمد از امشب ساعت 30/19 اجرای عمومی خود را در تالار قشقایی مجموعه تئاترشهر آغاز می‌کند.
به گزارش دریافتی سایت ایران تئاتر از روابط عمومی نمایش "تهرن"، این نمایش نوشته محمود استادمحمد است و به داستان ملک دیوان مشروطه‌خواه می‌پردازد که به بندری در جنوب ایران تبعید شده و همسر و دختر او نیز به همراه او عازم شده‌اند.
این در حالی است آنان که تحت مراقبت‌های مداوم صاحب زالی حاکم بومی بندر و دریابیگی بوشهر قرار دارند و... .
در این نمایش بازیگرانی چون اصغر همت، خسرو احمدی، هدا ناصح، نگار جواهریان، شهروز دل‌افگار، رضا علوی، ندا حاجی بابایی،‌ فهیمه موسوی، سیامک احمدی، مریم بخشی، رؤیا شجاعی، عرفان ملکوتی، سهراب اصفهانی،‌ پیروز حاجی محمدی و علی فرح راد ایفای نقش دارند.
همچنین بهاره دهقانی‌پور،‌ ثمین راحتی، پردیس خسروی و ابده ابوطالبی اعضای گروه حرکت هستند و حسام حیدری طراح گریم و حسین خسروجردی طراح پوستر و بروشور نمایش است.
در این نمایش، علی‌اصغر دشتی و مهسا دهقانی‌پور دستیاران کارگردان، رؤیا ابراهیمی دستیار طراح لباس، وحید لاری دستیار طراح صحنه، بهرنگ علوی مدیر صحنه و فرشید اعرابی آهنگساز نمایش است.

پس از اجرا در بيست‌و‌ششمين جشنواره بين‌المللي تئاتر فجر
"تهرن" محمود استادمحمد از امشب در تالار قشقایی
یکشنبه 28 بهمن 1386  ساعت 11:33:00 AM

به گزارش دریافتی سایت ایران تئاتر از روابط عمومی نمایش "تهرن"، این نمایش نوشته محمود استادمحمد است و به داستان ملک دیوان مشروطه‌خواه می‌پردازد که به بندری در جنوب ایران تبعید شده و همسر و دختر او نیز به همراه او عازم شده‌اند.
این در حالی است که آنان تحت مراقبت‌های مداوم صاحب زالی حاکم بومی بندر و دریابیگی بوشهر قرار دارند و... .
در این نمایش بازیگرانی چون اصغر همت، خسرو احمدی، هدا ناصح، نگار جواهریان، شهروز دل‌افگار، رضا علوی، ندا حاجی بابایی،‌ فهیمه موسوی، سیامک احمدی، مریم بخشی، رؤیا شجاعی، عرفان ملکوتی، سهراب اصفهانی،‌ پیروز حاجی محمدی و علی فرح راد ایفای نقش دارند  [ متن کامل ]
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 12:15  توسط   | 

چهارشنبه، 17 بهمن 1386 - شماره 1609

گزارشي از تمرين نمايش «تهرن» به کارگرداني محمود استادمحمد

وقتي که نهنگ زاري مي کند

مريم رضايي

نمايش «تهرن» نوشته و کار محمود استادمحمد روزهاي 19 و 20 بهمن ماه در تالار اصلي مولوي و در جريان بييست و ششمين جشنواره تئاتر فجر روي صحنه خواهد رفت.

---

مجلس را که به توپ مي بندند ملک ديوان مشروطه خواه با زن و دخترش که از قضا دختر و نوه ناصرالدين شاه هستند به جنوب تبعيد و در خرافه اهالي بندر و افسانه «منتيل پا» غرق مي شوند و تا مرحله تهرن(آخرين بخش از مراسم زار) پيش مي روند...

باد با تاخير مي وزد

وقتي مي رسم، سالن کوچک تجربه فرهنگسراي هنر خالي است. سراغ گروه را که مي گيرم مي فهمم تمرين يک ساعت به تاخير افتاده است، آنقدر قدم مي زنم تا اصغر همت که او هم از تاخير برنامه بي خبر بوده از راه مي رسد. کمتر از يک ماه است که به گروه پيوسته و مي گويد؛ «اگر محمود استادمحمد نبود کار را نمي پذيرفتم، چون فرصت براي تمرين خيلي کوتاه و تمرکز من هم کم بود ولي استاد محمد عاشق تئاتر و متعلق به تئاتر است و همين مساله من را به عنوان بازيگر به شوق آورد تا در کنار او کار کنم. در واقع من هم به نوعي به خاطر تئاتر آمده ام، با وجود اينکه براي اين نمايش، ضبط «ملودي شهر باراني» و چند پيشنهاد ديگر را از دست دادم.»

همت که در اين نمايش نقش ملک ديوان يا همان مشروطه خواه تبعيدشده به جنوب را بازي مي کند، درباره کار مي گويد؛ «بار نخست که متن را خواندم تفاوت ديدگاه و نگاه انتقادي نويسنده برايم غريب بود زيرا در اين اثر از يک سو با يک نگاه و زبان محلي که شايد خرافه خوانده شود مواجه هستيم و از سوي ديگر آدم مشروطه خواه و روشنفکري را مي بينيم که روزگاري آدم مهمي بوده و در اين شرايط به جايي تبعيد شده که درگير خرافه است و با توجه به اينکه متاسفانه مردم ما طي اين سال ها کم تاوان اين خرافه را نداده اند، از داستان نمايش لذت بردم و معتقدم که هنوز جاي کار دارد.»

باد هاي دلتنگي

در ميانه گپ و گفت هستيم که هدي ناصح وارد مي شود؛ بازيگري که کمتر از ده روز است به جاي پرديس افکاري به گروه پيوسته و نقش خورشيدبانو يا همسر ملک ديوان را بازي مي کند. او اين روزها علاوه بر حضور در نمايش «تهرن» در «دعوت» که تازه ترين فيلم ابراهيم حاتمي کيا است بازي مي کند و از سر ضبط فيلم خودش را به تمرين رسانده است.

خودش مي گويد؛ «بعد از يک سال و نيم که تئاتر را کنار گذاشته بودم دوباره و خيلي اتفاقي به اين فضاي دوست داشتني بازگشتم و احساس کردم که چقدر دلم براي تئاتر تنگ شده است.»آن طور که خودش مي گويد سال 80 که استادمحمد تمرين «ديوان تئاترال» را شروع مي کند به او هم پيشنهاد مي شود تا در کار بازي کند ولي به دليل سفر ده روزه يي که داشته موفق به حضور در آن کار نمي شود تا اين پيشنهاد بار ديگر با «تهرن» تکرار مي شود و با وجود فرصت اندک باقيمانده تا جشنواره، تجربه «تهرن» را مي پذيرد و در کنار استادمحمد که روزي استاد نمايشنامه نويسي اش بوده حضور پيدا مي کند.

او معتقد است که در اين نمايش همه چيز آرام بخش است. پشت صحنه نمايش جذاب و گروه دلگرم کننده هستند و همين مساله به تمام سختي ها و پرکاري نمايش مي ارزد. استادمحمد به عنوان کارگردان در تمام لحظه ها مرحله به مرحله با بازيگران پيش مي آيد و نقشي را که نوشته به دقت مي شناسد و براي رسيدن به آن از خودش وسواس بي اندازه يي نشان مي دهد.بعد از اجراي نمايش «مريم و مرداويج» که شايد تنها کار غيرتجربي و مدرني باشد که ناصح در آن حضور داشته، «تهرن» دومين تجربه از اين دست براي او محسوب مي شود و با وجود اينکه نقش را در طول تمرينات خوانده اما همچنان احساس مي کند که نقش خورشيد هر روز دريچه تازه يي را براي او باز مي کند و هر بار در طول تمرين چيز تازه يي را از دل آن کشف مي کند.

ديالوگ هاي فاخر نمايش و رجعت هاي کار به تاريخ و تلاقي آن با مراسم قديمي چون زار و تفکر مردمان جنوب براي او جذاب است اما خودش فکر مي کند تا اجراي جشنواره به آن نقش مطلوبي که در نظر دارد نمي رسد.

باد بر خاطرات مي وزد

يک ساعت سپري شده و گروه در سالن جمع شده اند. استادمحمد قبل از شروع تمرين با دستيار طراح لباس در حال گفت و شنود است. طراح هاي لباس را تک به تک از نظر مي گذراند و با دقت درباره تمام آنها نظر مي دهد. از يکي دختر شاهزاده با لباس هاي قجري مي خواهد و براي ديگري از لباس جادوگران حرف مي زند. حتي براي تمام زيورآلات و جنس کلاه ها و کفش ها هم ايده هاي خود را دارد. صداي تمام زنگوله ها را امتحان مي کند و با وسواس حرف هاي طراح را گوش مي دهد و اگر خوشش آمده باشد با سر تاييد مي کند وگرنه باز هم درباره مردمان جنوب و شاهزاده هاي قجري حرف مي زند و سعي دارد تمام فضاهاي آن روزها را براي طراح تجسم کند.

آنقدر هيجان دارد که حتي بازيگران را وسوسه مي کند درباره لباس هايشان بپرسند. تاکيد زيادي روي بومي بودن لباس ها دارد و با وجود اينکه هر فکري را بارها مطرح کرده و به دقت توضيح داده اما همچنان نگراني در نگاهش موج مي زند. تجربه سال هاي دورش از زندگي با مردمان جنوب در چشم هايش مرور مي شود و او را به سال هايي مي برد که از بيژن مفيد و گروه «آتليه تئاتر» قهر کرده است و راهي بندرعباس - شهري که هيچ شناختي از آن نداشته- مي شود.

استادمحمد با يادآوري آن روزها مي گويد؛ «بعد از قهر با بيژن مفيد احساس کردم که تحمل زندگي در تهران را ندارم و بايد به جايي دورافتاده بروم. پس بدون هر نوع آمادگي و شناختي يک بليت بندرعباس گرفتم و عازم شهري شدم که در آن روزگار تبعيدگاه مجرمان بود. اما با اين وجود بعد از اقامتم گروه تئاتر «پوتوروک» را که قبلاً حسين احمدي نسب در ميناب با گروهي هم اسم آن کار مي کرد، در آن شهر راه انداختم و با پسرهايي که آن روزها لنگ به کمر مي بستند و تئاتر تمرين مي کردند کار کردم و تا چشم به هم زدم متوجه شدم يک سال است که در اين شهر زندگي مي کنم.» او که ايده اصلي «تهرن» را همان سال ها در ذهن پرورش داده، درباره نمايش مي گويد؛«در اين سال ها بارها درباره افسانه «منتيل پا» چيزهايي نوشته بودم و هميشه اتفاقي به نام «تهرن» برايم يک کابوس آزاردهنده بود و از سوي ديگر نوشتن درباره مشروطه يک آرزو، پس دو سال پيش با تلفيق انقلاب مشروطه، افسانه منتيل پا و پديده زار طرحي نوشتم که حاصل آن «تهرن» شد.»

باد مي دود

استادمحمد گروه را جمع کرده و تاکيد مي کندکه تمرين روز گذشته را فراموش نکنند و سعي داشته باشند همان حس ها را حفظ کنند.

صداي تلگراف دربار که در صحنه مي پيچد و متن تبعيد که قرائت مي شود پايکوبي اهل بندر هم آغاز مي شود و آن شب نحس با بازگشت «منتيل پا» که در جست وجوي عروسش است بر سر اهالي بندر هوار مي شود و از همان وقت دختر ملک ديوان را سودايي «منتيل پا» مي نامند و پسرک برده را «تهرن» مي کنند.

- افسانه هاي مردمان بندر مي گويد که هزار ساله «منتيل پا» عروسش رو مي جوره و هزار ساله که دريا عروسش رو ربوده... «شيشه منتيل پا» تو چشاشه... وقتي «منتيل پا» به ساحل بزنه، جن ها بيدار مي شن... و آن شب «منتيل پا» بوي عروسش را فهميده بود.زاريون طبل ها را به صدا درميارن و به سمت خانه ملک ديوان که به تازگي به شهر تبعيد شده راهي مي شوند.مرد به نشانه اعتراض از اين همهمه ترسناک مي گويد؛ «با صداي اين طبل ها نهنگ هم زاري مي گيره.» مرد دولتي که از سويي در دارودسته بابازار هم است، جواب مي دهد؛ «آدميزاد که بي جن نمي شه، جن همزاد انسانه، موقعش که برسه به يک پلک زدن وارد جانت مي شه.»

استادمحمد در تمام صحنه با وجود سالن کوچکي که در اختيار گروه است در کنار آنها حرکت و ديالوگ ها را تک به تک زمزمه مي کند. صحنه تمرين «تهرن» درست مانند فيلمبرداري هاي روي دست پرتکان و پرهيجان است. کارگردان در تمام صحنه ها مي دود و با هر ديالوگ به شوق مي آيد.استادمحمد مي گويد؛ «من پديده زار را يک آيين نمي دانم. حتي آن را سنت هم نمي دانم زيرا اين فرهنگ از سيصد سال پيش به وسيله مهاجران آفريقايي وارد ايران مي شود. شايد اين مراسم آن زمان منطق و معناي قابل فهمي داشت اما در قرن بيستم و با وجود کرسي هاي پيشرفته پزشکي در راستاي شناخت بدن انسان اين مراسم و مساله يي به نام «باد» بي معنا است.»

او مي گويد؛ «در متن تاريخ اگر بنگريم متوجه مي شويم که جادوگران قبايل آفريقايي که اتفاقاً وظيفه طبابت را هم برعهده داشتند هر وقت مي توانستند ويروس خوش خيمي را تشخيص دهند به آن عنوان باد مسلمان مي دادند و در غير اين صورت از باد کافر مي ترسيدند، ولي امروزه علم پزشکي در اين رابطه جاي ترديد باقي نگذاشته است، پس چنين مراسمي امروز اگر يک فاجعه تلقي نشود قطعاً مضحکه است و من از آن متنفرم.»

تغيير مسير باد

کهور که خسته از کار بازگشته دورها را نشان مي دهد و با تاييد ملک آواز محلي را سر مي دهد و داستان کوه هفت خواهرون را روايت مي کند و در پاسخ خورشيدبانو درباره مرگ هر هفت خواهر مي گويد؛ «راه کوه هفت خواهرون سياه مرگي مياره. هر کس که تهرن مي شه به آنجا مي برنش و به زنجير مي کشندش تا چشم هيچ آدمي به اون نيفته و جن از تنش بيرون بياد.»خورشيدبانو، دختر شاه قاجار، با رفتن پسرک برده پهناي اتاق را طي مي کند. از اين خرافه و اين حرف هاي هر روزه ترسيده و وحشت تمام وجودش را فراگرفته. دختر تاجي را که مي بيند به يکباره فرياد مي کشد و از حال مي رود. پسرک هم تاجي را که مي بيند به رعشه مي افتد و فرار مي کند که در ميانه راه صاحب زالي گردنش را مي گيرد و باز مي گرداندش.خسرو احمدي که در نقش صاحب زالي است با لهجه يي جنوبي و با خشم آکنده از شيطنت و مکر مي گويد؛ «وايست پسر، در بندر که جان پناه نداري، به کجا فرار مي کني؟»

مرد که از حالت غريب کهور تعجب کرده، مي گويد؛ «دفعتاً از چيزي ترسيده است؟» و صاحب زالي مي گويد؛ از جن... پسرک مضراتي شده... باد جن مضرتش زده... ديشب جن غريب به بابازار گفته که کهور مرکب ماست. از او پياده نمي شويم مگر به شرط... بادش مسلمان نيست. اما باد جن از هر دريايي که آمده باشه، تحت امر بابازار و مامازاره. آنها هفتاد ساله که بر دريا حکومت مي کنند. بابازار و مامازار با اهل هوا مجلس مي کنند و آنقدر مي کوبند و مي جنگند تا جنش به زبان بياد.تمرين به خانه ملک که مي رسد استادمحمد بازيگران را جمع مي کند و مي گويد؛ عرض سالن کم است. براي اجراي عمومي در تالار قشقايي هم اين مشکل را داريم، پس بايد جهت حرکت ها را اريب وار تغيير دهيد و از اين در خارج شويد. روي تک تک ديالوگ هاي بازيگران تمرکز مي کند و لحن يک شاهزاده قجر و مشروطه خواه را با آنها مرور مي کند.براي گرفتن بادبزن در دست و حرکت دادن آن هم بارها تمرين و تکرار مي کند و با نشستن و برخاستن و پا روي پا انداختن حرکت هاي خورشيدبانو را تذکر مي دهد.هدي ناصح آنقدر مي نشيند و بلند مي شود و بادبزن را در دست حرکت مي دهد تا به ايده آلش مي رسد و او را رها مي کند.

باد هاي دوباره

زن مي پرسد؛ اگر بادش زبون نياد چي؟

مرد با زهرخندي جواب مي دهد؛ جنش پياده نمي شه.

-و اگر پياده نشه؟

- مهمي رخ نمي ده نواب والا، پسرک تهرن مي شه. تهرن... تهرن.... تهرن....

دخترک به دنبال او حرکت مي کند و با تکرار «تهرن» گويي از همه چيز باخبر است.

نگار جواهريان که بعد از شش سال از تجربه «ديوان تئاترال» دوباره با استادمحمد کار مي کند، مي گويد؛ آن زمان شايد نوزده سال بيشتر نداشتم و با وجود اينکه اولين تئاتري نبود که کار مي کردم اما تجربه بزرگي برايم محسوب مي شد. و از آن سال تا الان دلم براي کار کردن دوباره با محمود استادمحمد تنگ شده بود به همين خاطر هم وقتي دوباره به من براي اين کار پيشنهاد دادند خيلي ذوق کردم و با وجود اينکه دير به گروه پيوستم اما خاطره تمام آن سال هاي خوب برايم تکرار شد.

جواهريان که بيشتر از هر چيز جذب زبان نمايشنامه شده است، مي گويد؛ استادمحمد از همان روز اول اصرار داشت که به زباني بايد حرف بزنم که يک شاهزاده قاجاري و نوه ناصرالدين شاه که فرنگ رفته و پدرش هم مشروطه خواه بوده حرف مي زند و با وجود اينکه داشتن اين دو وجه خيلي سخت است اما از اين کلنجار رفتن با زبان لذت مي برم.

باد آرام حرکت مي کند

استادمحمد در فضاي بين دو صحنه به بازيگر نقش کهور توضيح مي دهد تا در صحنه يي که مي رقصد خيلي محکم حرکت نکند.

به او مي گويد؛ «پسر بندر اينقدر جان ندارد که مثل تو برقصد. حرکاتش آرام است. نبايد اينقدر حرکت کند، اين حرکت ها تماشاگر را هم مي ترساند و او را از حس بيرون مي آورد. هلهله ها هم بايد آرام باشد تا تماشاگر با تمرکز و آرامش و بدون جهش کار را دنبال کند.»استادمحمد در اين نمايش برخلاف کارهايي که تاکنون درباره مراسم زار شده به چشم يک آيين به آن نگاه نکرده است بلکه با طرح اين مراسم در دل يک داستان که در زمان به توپ بستن مجلس اتفاق افتاده، دست به نقد پديده يي به نام زار زده است.او مي گويد؛ اين پديده به وسيله بابازارهاي دست نشانده استانداران، فرمانداران و قدرتمندان بنادر و جزاير بلاهاي بسياري بر سر اهالي حاشيه نشين خليج فارس آورده است و من هم سعي کرده ام تا در خلال اين نمايش به اين پديده ضدانساني بپردازم.

او با يادآوري سال هاي اقامتش در بندرعباس مي گويد؛ «آن زمان به چشم خود ديدم که يک بابازار از بوميان ساده و دور از تزويرهاي زندگي شهري چه سوءاستفاده هايي کرد و به اسم باد زار چه باج هايي از آنها مي گرفت و من در بندرعباس به تجربه دريافتم که چگونه يک جوان مخالف قدرت را به وسيله بابازار منفور و مطرود مي کردند.»

تهرن

استادمحمد بعد از «ديوان تئاترال» بارها تصميم به اجراي نمايش هايي گرفت و با وجود پيگيري هاي زياد اما موفق نشد هيچ کدام را به صحنه ببرد. خودش مي گويد؛ مگر مي توانم کار نکنم؟ بعد از ديوان تئاترال هم همواره درصدد بودم کاري را اجرا کنم، هر چند در اين مدت فرصتش پيش نيامد تا اين اواخر که خوشبختانه آدم هايي مثل علي اصغر دشتي و مهسا دهقان پور وادارم کردند تن به تمرين دهم و کار کنم و باز هم خوشبختانه کساني را به عنوان بازيگر پيدا کردم که در اين وانفسا غنيمت هستند.او معتقد است؛ اين افراد اگر آماتور يا حرفه يي هستند، اما در کنار هم پنج ماه است که مدام تمرين مي کنند و تا امروز هيچ کدام شان حتي يک شاهي هم پول نگرفته اند و با اين وجود هيچ تلخي از خودشان نشان نداده اند و با سختي و خرج جيب خودشان سر تمرين حاضر شده اند. پس اگر اين نمايش به اجرا رسيد، قطعاً امتيازش به اين آدم ها مي رسد که عاشقانه کار کردند و روح تئاتر را نيازردند... او اما ترجيح مي دهد درباره دلايل به صحنه نرفتن ساير کارهايش طي اين چند ساله بيشتر از اين سخني نگويد. زاريون دور هم جمع شده اند و با همراهي بابازار و مامازار مراسم آييني خود را به دور کهور انجام مي دهند و جن در حال خارج شدن از بدن پسرک است که ملک ديوان خود را به ميانه ميدان مي اندازد و همه را مي ترساند.صاحب زالي در برابر مرد مشروطه خواه مي گويد؛ «بي قاعده عمل کردي مشروطه چي... خودت را تمام کردي... اين مردم پارچه پارچت مي کنند... نه جاي ضمانت گذاشتي و نه روي شفاعت... خودت را به دندان شير انداختي و دستان من را هم بستي... دخترت سودايي «منتيل پا» شده و به حجله «منتيل پا» نشسته و با سحر و جادو وصلت کرده و تو در جهنمي... اين مردم خاکسترتو به دريا مي پاشند... تو پسرک را تهرن کردي...»

تهرن آخرين بخش از مراسم زار است که در آن بابازار جن را کافر اعلام مي کند و چون زاري در اين مرحله مسري است پس فرد به کوهي دور از چشم مردم به زنجير بسته مي شود...
به بهانه جشنواره تئاتر فجر
تئاتر چگونه تقسيم مي شود
مهدي ميرمحمدي

زماني که بهرام بيضايي و حميد سمندريان اجراي نمايش هاي خود را در روزهاي برفي شهر تهران آغاز کردند، هيجان زده نوشتيم و تيتر زديم که «استقبال تماشاگران» يا «سرما به تئاتر نرسيد». کودکي کرديم و خوشحال بوديم که مي بينيد چگونه براي نمايش بيضايي صف بستند، مي بينيد آنها که سراغ از تئاتر نمي گرفتند حالا اين روزها به دنبال بليت نمايش سمندريان مي گردند و از اينها و چه. حالا در اين شب خلوت قبل از شروع جشنواره مي پرسم چگونه براي کارنامه لاغر و نحيف تئاتر در سال جاري اين همه خوشحالي کرديم و هورا کشيديم؟ روزگار عجيب شده است يا ما به ديوانگي زده ايم؟ در اين روزها که بر تئاتر گذشت، نمايش تعميرات مدام در مجموعه تئاتر شهر تمديد شد. خبر به تعويق افتادن بازگشايي مجموعه تئاتر شهر بعد از مدتي به خبري عادي و معمولي تبديل شد. انگار در صورتي که تعميرات در زمان اعلام شده انجام مي شد بايد تعجب مي کرديم، وگرنه به تعويق افتادن که تعجبي ندارد.

قطع به جاي ديگر؛ دوستي از دوران دانشجويي را مي بينم و مي پرسم چه خبر؟ که مي گويد؛ «دنبال دکتر مي گردم» و البته خيلي زود توضيح مي دهد که بيماري يي در کار نيست. بلکه در دانشگاه يکي از شهرستان ها رشته تئاتر در مقطع کارداني برپا کرده اند و براي اينکه بتوانند در مقطع کارشناسي هم دانشجو بپذيرند بايد فردي را با دکتراي هنر به عنوان يکي از اعضاي هيات علمي معرفي کنند. حالا دوست گرانقدر دربه در در خيابان هاي تهران به دنبال دکتر مي گشت. جالب آنکه وقتي به رسم دوستي سعي کردم کمکي کرده باشم و سراغي از خانم ها و آقايان دکتر گرفتيم، همه در جايي مشغول بودند. روزگار عجيب شده است يا ما به ديوانگي زده ايم؟ از يک سو تعداد دانشگاه هايي که مدرک تئاتر تحويل دانشجو مي دهند به حدود چهارده، پانزده دانشگاه رسيده، از سويي ديگر تنها مجموعه تئاتري پايتخت به خواب بلندمدت مي رود. از دوست قديمي پرسيدم حالا در اين شهرستاني که در دانشگاهش رشته تئاتر تدريس مي شود تالار نمايش هم وجود دارد؟ که جواب اين بود؛ «مگر در تهران وجود دارد که آنجا وجود داشته باشد؟» حالا اينجاست که مقداري بايد در شعار خوشگل «تئاتر براي همه» به ديده شک نگاه کرد که کدام تئاتر و در کجا قرار است بين همه تقسيم شود؟

برش مي خورم به جايي ديگر؛ تالار اصلي مجموعه تئاتر شهر بازگشايي شده است. براي رفتن به روابط عمومي از جلوي تالار کوچک رد مي شوم که به رسم اين روزها کارگران در آن مشغول کارند. از آغاز سال گفته شد که قرار است اين تالار تغيير کاربري دهد و به چيزي شبيه تالار کنفرانس تبديل شود. گفته شد که تالار به امکانات و ايمني صوتي مجهز نيست و در جايي قرار گرفته که رفت وآمدهاي اداري مجموعه تئاتر شهر انجام مي شود. چنين بود که تالار کوچک به خاطرات پيوست و در همان خاطرات به ياد مي آورم که در اين تالار به تماشاي «اولئانا» علي اکبر عليزاد نشستيم و اتفاقاً رفت وآمدهاي اداري پشت درً تالار هم باعث نشد که از اجرا لذت نبريم. به ياد مي آورم در همين تالار بود که با وجود ديوارهاي نه چندان آکوستيک اولين بار نمايشنامه نويسي به نام نرگس اميني را با نمايشنامه «خانه کاغذي» شناختيم. شايد اگر «تالار کوچکي» وجود داشت و مهشيد ابراهيميان بعد از نمايشنامه «سکوت ميراث تبار من است» مي توانست نمايشنامه يي ديگر از خود را در همين تالار کوچک نيم بند روي صحنه ببيند در ادامه گام هاي بلندتري برمي داشت. حالا قرار است در اينجا کنفرانس برگزار شود. درباره تئاتر سخن ها بر سر زبان برود که «تئاتر براي همه» و باز من مي پرسم کدام تئاتر؟ مگر پيش از اين کنفرانس ها در کجا برگزار مي شد؟ مشکل ديوارهاي غيرآکوستيک اين تالار بايد با تغيير کاربري حل مي شد؟ آيا راه ديگري وجود نداشت؟پرت مي شوم به جايي ديگر؛ نمي دانم جشنواره چندم بود که محمد يعقوبي با «زمستان 66» در جشنواره حاضر شد. همان موقع بود که آدينه نوشت؛ «يک نمايش خوب» و نويد حضور يک نمايشنامه نويس مهم را داد. حالا چند سالي است در اين جشنواره جواني در قواره بزرگان آينده ظهور نکرده است. چند وقتي است که مي شنويم جريان ادبيات نمايشي ايران جوان دانه درشتي معرفي نکرده است ولي به راستي اين دانه درشت ها قرار است در کجا ظهور کنند. چرا شعار تئاتر براي همه نمي تواند کاري براي اين جوانان در انتظار صحنه بکند. پس چرا تئاتر براي همه نمي شود؟

پرش به جايي ديگر؛ که رندان نشسته اند و مي گويند؛ «حالا مگر تئاتر نداشته باشيم چه مي شود؟ مگر اين چند ماه که نداشتيم يا کم داشتيم چيزي کم شد يا چيزي را از دست داديم؟» چنان مي گويند که انگار تئاتر وظيفه دارد نان باشد که هر چه بيشتر تقاضا شود بايد بيشتر عرضه شود. مگر همه گشنگي هاي ما قرار است از جنس گشنگي براي نان باشد. بعضي وقت ها براي گشنه کردن بايد تلاش کرد. بعضي وقت ها بايد عرضه کنيم تا تقاضايي وجود داشته باشد. همه زندگي که در هيئت نان نيست که در اين صورت تئاتر به حکم غيرمتکثر بودنش در عصر تکثر از همان آغاز قرن قافيه را باخته بود و ما مي بينيم که چنين نيست. دليل اگر مي خواهيد مي توانيد مروري کنيد بر تعداد دانشگاه ها و مدرسه هاي تئاتري خودمان. جاي دور هم اگر مي خواهيد برويد ببينيد تعداد تالارهاي تئاتر را در کشور فرانسه. اين ناله ها را ننوشتم که بگويم مديريت جشنواره امسال فلان است و خود جشنواره چنان که اتفاقاً در مقايسه با دو جشنواره مهم ديگر (موسيقي و فيلم فجر) منظم تر نشان مي دهد که ديديم در جشنواره فيلم حتي در روز آغاز خبري از جدول برنامه ها نبود. در مقابل جشنواره موسيقي هم مي تواند مدعي باشد که بزرگانش را به جشنواره کشانده و حتي چند دانه درشت خارجي هم به ميدان آورده است. اتفاقاً مي خواهم بگويم در اين عجيب آباد که هر چه تعداد دانشجويان تئاترش بيشتر مي شود از تعداد تالارهاي نمايشش کم مي شود، در شرايطي که خبر تعويق بازگشايي به خبري عادي و معمولي بدل مي شود و بعد با طرح خنده يي مي گويند ديديد کسي تئاتر نياز ندارد، آري در اين شرايط شعار تئاتر براي همه يکي ديگر از آن عجيب هاست که به قولي همه چيزمان به همه چيزمان بايد بيايد. پس اعتراضي نيست، هيچ. فقط مانده ايم روزگار عجيب است يا ما ديوانه شده ايم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 14:14  توسط   |